تبلیغات در اینترنتclose
مرده بلند شده، مرده شور را ميشويد!!!!!

زمان جاری : سه شنبه 04 تیر 1398 - 4:37 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





برای ورود به سایت انجمن کلیک کنید

ارسال پاسخ
تعداد بازدید 464
نویسنده پیام
hfatehm آفلاین


ارسال‌ها : 1
عضویت: 20 /6 /1391

تشکر شده : 2
مرده بلند شده، مرده شور را ميشويد!!!!!
اكبر از تو گرد و غبار انفجار خمپاره‌ها دوان دوان طرفم آمد. ترس برم داشت. فهميدم كه اتفاق

ناگواري افتاده. اكبر رسيده نرسيده، نفس‌نفس‌زنان گفت: «مجتبي مژدگاني بده!»
با تعجب نگاهش كردم. دو تا خمپاره كمي آن طرف‌تر منفجر شدند. داد و فرياد فرمانده از پشت

بي‌سيم مي‌آمد. گوشي را به گوش چسباندم و گفتم: «حاجي، امرتان انجام شد. از عقب گفتند كه

ماشين تو راه است.»
بعد از اكبر پرسيدم: «مژدگاني چي؟»نيش اكبر تا بناگوش باز شد و گفت: «بادمجان بم، چهار چرخش رفت هوا!»قلبم هُري پايين ريخت. پس رحيم مجروح شده!اكبر گفت: «بچه‌ها دارند مي‌آوردندش. تو راه هستند. دم دستت آمبولانس هست كه ببردش عقب؟»ـ يك ماشين پر از مهمات دارد مي‌آيد. جان من، راست راستي رحيم مجروح شده؟ـ دروغم چيه؟ الان مي‌آوردندش و مي‌بيني. چه خوني هم ازش مي‌رود!رحيم از نيروهاي قديمي گردان بود. در عمليات زيادي شركت كرده بود، اما تا آن لحظه حتي يك

تركش نخودي هم قسمتش نشده بود و اين شده بود باعث كنجكاوي همه. در عمليات كربلاي پنج

كه دشمن نيم متر به نيم متر منطقه را با توپ و خمپاره شخم مي‌زد و حتي پرندگان بي‌گناه هم در

آن سوز و بريز مجروح و كشته مي‌شدند، رحيم تا آخرين لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخيد و آخ

هم نگفت. از آن به بعد، پُز مي‌داد كه من نظر كرده هستم و چشمتان كور كه چشم نداريد يك معجزة زنده را با آن چشمهاي باباقوري‌تان ببينيد!
و ما چقدر حرص مي‌خورديم. همه لحظه‌شماري مي‌كرديم بلايي سرش بيايد تا كمي دلمان بابت

نيش و كنايه‌اش خنك بشود و حالا آن حادثه اتفاق افتاده بود. لحظه‌اي بعد، چهار تا از بچه‌ها در حالي

كه يك برانكارد را حمل مي‌كردند، از راه رسيدند. رحيم خوني و نيمه جان تو برانكارد دراز به دراز افتاده

بود. همه مي‌خنديدند! رحيم گفت: «حيف از من... كه... معجزه بودم و ... شما ... قدرم... را...

ندانستيد.»
اكبر گفت: «بايد آن تركش به زبانت مي‌خورد، معجزه!»اكبر و بچه‌ها، رحيم را كنار خاكريز گذاشتند و هرّ و كّر كنان رفتند طرف خط مقدم. من ماندم و رحيم.

داشت زير چشمي نگاهم مي‌كرد. خنده‌ام گرفته بود. از شانس خوبش، يك آمبولانس از راه رسيد پر

از مهمات. راننده‌اش كه يك جوان ديلاق و لاغر مردني بود، پريد پايين و با هراس گفت: «آقا، تو را به

خدا بياييد كمك. اگر يك تير و تركش به اينها بخورد، واويلا مي‌شود.»
تا چشمش به رحيم افتاد، ناله‌اي كرد و به آمبولانس تكيه داد. رحيم گفت: «مرا با اين ابوطيّاره...

مي‌خواهيد... ببريد؟» رفتم طرف آمبولانس و گفتم: «پس توقع داشتي بنز سلطنتي برايت بفرستند؟»
رو به راننده گفتم: «بيا كمك تا زودتر مهماتها را خالي كنيم.»با حالي زار كمكم كرد و با مصيبت و بدبختي، جعبه‌هاي مهمات را پاي خاكريز برديم. داشتيم آخرين

جعبه را مي‌برديم كه ناغافل يك خمپاره در نزديكي‌مان منفجر شد و چند تا تركش به كمر و پاهايم

خورد. راننده مي‌خواست فرار كند كه جيغ زدم: «كجا؟ من خودم يك طوري سوار مي‌شوم. به اين

بنده خدا كمك كن سوار شود.»
رفتم و جلو نشستم. با پايين پيراهنم، زخمهايم را بستم. راننده سوار شد. گفتم: «پس رحيم كو؟»با چشمان گرد شده از وحشت، گفت: «عقب گذاشتمش، برويم!»گاز داد. از ترس جانش چنان پدال گاز را فشار مي‌داد كه آمبولانس درب و داغان، مثل ماشين مسابقه

از روي چاله چوله‌ها پرواز مي‌كرد. بس كه سرم به سقف خورده بود، داشتم از حال مي‌رفتم كه فرياد

زدم: «بابا كمي آهسته‌تر. چه خبرته؟»
بندة خدا كه گريه‌اش گرفته بود، گفت: «من اصلاً اين كاره نيستم. راننده قبلي مجروح شد و مرا

فرستادند. من بهيارم.»
دوباره گاز داد. خمپاره و توپ دور و بر جاده منفجر مي‌شد و تركش بود كه به بدنة آمبولانس مي‌خورد.

گفتم: «فكر رحيم بيچاره باش كه عقب افتاده.»
از دريچه به عقب نگاه كرد و جيغ كشيد: «پس دوستت چي شد؟»ترمز كرد. پريدم پايين و رفتم عقب. درهای آمبولانس باز و بسته مي‌شد و خبري از رحيم نبود! راننده

ضعف كرد و نشست روي زمين. با ناراحتي گفتم: «چنان با سرعت آمدي و از چاله چوله‌ها رد شدي

كه حتماً پرت شده بيرون. بايد برگرديم!»
تا آمد حرفي بزند، بهش چشم غره رفتم. ترسيد و پريد پشت فرمان. راه آمده را دوباره برگشتيم. دو

سه كيلومتر جلوتر، ديدم يكي وسط جاده افتاده. خودش بود، آقاي معجزه!
از آمبولانس با زحمت پياده شدم. راننده هم پشت سرم آمد. رحيم بيهوش وسط جاده دراز شده بود.

هر چه صدايش كردم و به صورتش سيلي زدم، به هوش نيامد. رو به راننده گفتم: «مگر بهيار

نيستي؟ بيا ببين چِش شده، همه‌اش تقصير تو است!»
روي رحيم خم شد و رحيم ناگهان چنان نعره‌اي كشيد كه من يكي بند دلم پاره شد، چه برسد به آن

بيچاره. بهيار مادرمرده هم جيغي كشيد و غش كرد. رحيم نشست و شروع كرد به خنديدن. با

ناراحتي گفتم: «تو كي مي‌خواهي آدم شوي؟ اين چه كاري بود، حالا چطوري به اورژانس صحرايي

برويم؟»
رحيم كه هنوز مي‌خنديد، گفت: «خب، با آمبولانس!»ـ من كه رانندگي بلد نيستم. اين هم كه غش كرده. خودت بايد زحمتش را بكشي!ـ اما من كه پاهام...ـ به جهنم. تا تو باشي مردم را نترساني.زير بغل رحيم را گرفتم. درد خودم كم بود، حالا بايد او را هم تا پشت فرمان مي‌رساندم. بعد از رحيم،

سراغ بهيارِ غش كرده رفتم. با مصيبت، او را هم انداختم عقب آمبولانس و رو به رحيم گفتم: «فقط تو

را به جدّت آهسته برو. من هم عقب مي‌نشينم. پرت‌مان نكني بيرونها!»
رحيم خنديد و گفت: «يك مثل قديمي مي‌گويد: مرده بلند شده، مرده شور را مي‌شويد. اين شده

وضعيت حال ما سه نفر!» و گاز داد!

چهارشنبه 29 آبان 1392 - 15:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از hfatehm به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mohsen & rahroo &
mohsen آفلاین



ارسال‌ها : 15
عضویت: 4 /4 /1391
سن: 24
تشکرها : 10
تشکر شده : 12
پاسخ : 1 RE شیرجه در اب
فرمانده گفت: «همه آماده‌ايد؟ سلاح و مهمات كم نداريد؟

خب، پس يك بار ديگر نقشة عمليات را مرور مي‌كنيم. همان طور كه گفتم، دشمن فكر مي‌كند ما

فقط شبها بهش حمله مي‌كنيم و انتظار ندارد اول صبح به آنها حمله كنيم.

از چند جناح جلو مي‌رويم تا رودخانه را بگيريم.

رودخانه نقش مهمي دارد که اگر دست ما باشد،‌ كفة ترازو به نفع ما سنگين مي‌شود.

شجاعانه بجنگيد و نترسيد. خدا با ماست. با تكبير من، حمله را شروع مي‌كنيم!»


من و اسماعيل كنار هم بوديم. من كه خيلي ترسيده بودم. دلم مثل سير و سركه مي‌جوشيد، اما

اسماعيل انگار نه انگار. طبيعي و راحت بود و سلاحش را در پنجه فشار مي‌داد.

پاي خاكريز، روي پنجه پا آماده بوديم. به اسماعيل گفتم: «اسماعيل، تو نمي‌ترسي؟»
اسماعيل

لبخندزنان گفت: «از چي بترسم!؟ عراقيهاي مادرمرده كه مي‌خواهيم غافلگيرشان كنيم، بايد

بترسند. صلوات بفرست تا ترست بريزد.»


شروع كردم به فرستادن صلوات. ناگهان سوت خمپاره‌ها بلند شد كه از طرف ما به خط دشمن

شليك مي‌شد. لحظه‌اي بعد، صداي انفجار از طرف جبهة دشمن بلند شد و فرمانده بالاي خاكريز،

مشت گره كرده‌اش را بالا برد و فريادش در دشت پيچيد:«الله اكبر!»


تكبيرگويان از خاكريز بالا كشيديم و از آن طرف، به سوي سنگرهاي دشمن هجوم برديم. باران گلوله

به طرفمان باريدن گرفت. گلوله‌ها مانند زنبور ويز ويزكنان از كنار گوشم مي‌گذشت.


قلبم تند مي‌زد.نعره مي‌كشيدم و مي‌دويدم. نمي‌دانم كي از اسماعيل دور افتادم. تيربار لعنتي

دشمن، جلوي پايمان را تيرتراش مي‌زد و خاك و سنگريزه به سر و صورتمان مي‌پاشيد.

يك خمپاره در نزديكي‌ام تركيد. موجش پرتم كرد و با صورت روي يك بوتة خار افتادم.

صورتم آتش گرفت. به پشت افتادم كه گلوله بهم نخورد و خارهاي كوچك را از صورتم كندم. بچه‌هاي

ديگر دوروبرم زمين‌گير شده بودند. دشمن خوب مقاومت مي‌كرد. صداي رودخانه را مي‌شنيدم. خودم

را در يك گودال كوچك انداختم. آنهايي كه اطرافم بودند، به سوي دشمن شليك مي‌كردند. دشمن

داشت مقاومت مي‌كرد.

فرياد فرمانده را شنيدم: «بلند شويد و حمله كنيد. يالّا، الآن دشمن همه را قتل عام مي‌كند. زود

باشيد.»
اما هر كس كه مي‌خواست بلند شود، تير مي‌خورد و مي‌افتاد.

حسابي درمانده شده بوديم. نه مي‌توانستيم جلو برويم و نه عقب تا به خاكريز خودمان برسيم. در

مخمصة عجيبي گير افتاده بوديم. همه بي‌تعارف ترسيده و چهار چنگولي به زمين چسبيده بودند.

يكهو بغل دستي‌ام گفت: «بچه‌ها، آنجا را ببينيد. دارد چكار مي‌كند؟»
به جايي كه مي‌گفت، نگاه

كردم و آب دهانم خشك شد. اسماعيل صاف ايستاده بود و با حركات عجيب و غريب، ورجه ورجه

مي‌كرد و اين طرف و آن طرف مي‌دويد. هي به سر و صورتش چنگ مي‌زد و با كف دست به ران و

پهلو و شكمش مي‌كوبيد.

بغل دستي‌ام گفت: «نكند موجي شده، دارد چه‌كار مي‌كند؟»


اسماعيل ناگهان با آخرين سرعت و دست خالي به طرف دشمن دويد. چند نفر بلند شدند و دنبالش

دويدند. فرمانده فرياد زد:«آفرين، به دشمن حمله كنيد!»


از زمين بلند شديم و به طرف سنگرهاي دشمن دويديم. افراد دشمن را ديدم كه با آخرين سرعت

دارند فرار مي‌كنند. ما كه شير شده بوديم، تكبيرگويان به سنگرهاي آنها رسيديم، اما ديديم

اسماعيل، بي‌توجه به شادي بچه‌ها همچنان تخته گاز به طرف رودخانه مي‌دود. فرمانده فرياد زد:

«كجا مي‌روي اسماعيل؟»
اسماعيل توجه نكرد و دويد.

من هم كه نگران شده بودم، دنبالش دويدم. با رسيدن به رودخانه، اسماعيل شيرجه زد وسط آب. آب

فواره زد روي بدنم. اسماعيل چند بار غوطه خورد و هي با كف دست به صورت و پس گردنش كوبيد.

دوباره زير آب رفت. فرمانده و چند تا از بچه‌ها رسيدند.

فرمانده پرسيد: «اینجا چه خبره؟ اسماعيل چكار مي‌كند؟»
من كه حسابي ترسيده بودم، گفتم:

«والّا نمي‌دانم. هي به سر و صورتش مي‌زند و شنا مي‌كند!»


يكي از بچه‌ها گفت: «شايد گرمش شده و خواسته تني به آب بزند!»

فرمانده گفت: «تو اين هواي سرد؟»

بعد رو به اسماعيل گفت: «بيا بيرون ديگر بس است. يالّا، بيا بيرون.»

چند دقيقة بعد، اسماعيل مثل موش آب كشيده از رودخانه بيرون آمد. از سرما مي‌لرزيد و دندانهايش

به هم مي‌خورد. اوركتم را روي شانه‌اش انداختم. فرمانده گفت: «آفرين اسماعيل. اگر شجاعت تو

نبود، ما به اين زودي به اینجا نمي‌رسيديم.»


اسماعيل لرزان گفت: «كدام شجاعت، پدرم درآمد!»همه با تعجب نگاهش كردند. اسماعيل دستي

پشت گوشش كشيد. صورتش در هم شد. آخ گفت و بعد دستش را جلو آورد. يك مورچة آتشي

گنده، ميان دو انگشتش بود.

اسماعيل گفت: «اينها پدر مرا در آوردند. از شانس بد، پرت شدم روي لانه‌‌شان و بعد اينها ريختند

سرم. داشتم آتش مي‌گرفتم. نمي‌دانستم چه‌كار كنم. يكهو به سرم زد خودم را به رودخانه برسانم.

واي كه هنوز جاي نيش و دندانهايشان آتشم مي‌زند، واي سوختم!»


و دوباره شيرجه زد تو رودخانه. من و فرمانده و بچه‌ها مي‌خنديديم و اسماعيل در آب غوطه مي‌خورد

و به مورچه‌هاي آتشي فحش مي‌داد.

امضای کاربر : شهدا امامزادگان عشقند كه مزارشان زيارتگاه اهل يقين است. امام خمینی (ره)
چهارشنبه 29 آبان 1392 - 15:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از mohsen به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: rahroo / miladshirali /
miladshirali آفلاین



ارسال‌ها : 3
عضویت: 2 /7 /1391
سن: 20
تشکرها : 1

پاسخ : 2 RE براي بابايم گريه كنيد
تعاون بوديم، ستاد تخليه شهدا. جمع و جور كردن و بسته بندي و ترتيب انتقال بچه ها با ما بود. جيب هايشان را مي گشتيم و هر چه بود در پلاستيكي جمع مي كرديم و همراه تابوت مي فرستاديم. يك بار يكي از جنازه ها توجه مان را جلب كرد و حساس شديم كاغذي را که روي آن با خط درشت نوشته بود «وصيت نامه» بخوانيم، ببينيم امثال اين بچه ها كه تازه بالغ شده و از مال دنيا هم چيزي ندارند، باز ماندگانشان را به چه اموري سفارش مي كنند. كاغذ را كه باز كرديم، نمي دانستيم بالاي سر بدن شهيد بخنديم يا گريه كنيم. نوشته بود براي من گريه نكنيد؛ براي بابام گريه كنيد كه مي خواهد خرج دفن و كفن مرا بدهد و برايم شب هفت و چهلم بگيرد بينوا هر چي يك عمر جمع كرده، بايد بدهد مردم بخورند!

جمعه 20 دی 1392 - 16:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :